![]() |
![]() |
|
| یاد من باشد تنها هستم. ماه بالای سر تنهاییست |
|
هر آنگاه که تو را می طلبم
از تو می نویسم قلم در دستم به گلی سرخ بدل می شود ... * در توان زنی چون من نیست که جامه ی آرامش را با دلفریبی تمام بپوشد و تکمه های مردارید را ببندد برجامه ی سرد خود و برهنه پای در بیابان کولیان گام نهد در توان زنی ساده چون من نیست جز اینکه دوستت بدارم مردی وحشی را از گونه ی تو با خودپسندی کودکانه ات سرشار از خیانت و دروغ! * هر آنگاه که نام تو را می نویسم کاغذهایم در زیر دستانم غافلگیرم می کنند و آب دریا در آنها جاری می شود و مرغکان سپید بهاری برفراز آن به پرواز در می آیند * هر آنگاه که از تو می نویسم آتش در مدادپاک کن شعله ور می شود و بر بساط نوشتنم بارانی سیل آسا فرو می بارد و شکوفه های بهاری در سبد ماغذپاره ها می شکفند ودر میان آنها پروانه های رنگارنگ و گنجشکها به پرواز در می آیند و چون نوشته هایم را پاره می کنم تکه پاره ها به شکسته های آینه ای نقره ای مانند می شوند چنانکه گویی ماه بر بساط نوشتن من شکسته است * مرا بیاموز! چگونه از تو بنویسم یا چگونه فراموشت کنم. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه هفدهم مرداد 1387ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
چشماش سرد بود ...بی روح و یخ زده ...وقتی نگاهش می کردم یه موج سرما از تنم رد می شد...انگار تو چشماش گرد بی تفاوتی ریخته بودن...هیچ اثری از عشق یا نفرت؛ غم یا شادی نبود...دو تا چشم کوچیک مورب با خطوط رو به پایین شبیه یه دریچه به روحش که از بس تنگ و تاریک بود از روحش به جز دو تا نقطه ی سیاه چیزی دیده نمی شد... چشماش اینقدر حقیر بود که حتی نمی شد ازشون ترسید فقط رد یه خواهش گنگ تهشون دیده می شد که همین باعث شده بود یه نور کم رنگ از چشماش به چشم بیاد...شبیه برق نگاه یه گاو
وقتی تو نعره های جفت یابی جفتشُ صدا میزنه(مرا صدا کن همچنان که آهو جفتش را )چشماش ترحم برانگیز، نفرت بار، عاشقانه و خسته یا هر چیز دیگه نبود...چشماش فقط دو تا چشم بود بی حالت و تاریک... دو تا مردمک تو یه صورت سرد که تنها وسیله ی دیدن محیط اطراف بود و هیچ کاربرد دیگه ای ( مثلاً تبادل احساس) نداشت...چیزی شبیه ...... |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه چهاردهم مرداد 1387ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
انتقاد:تکدی گری....به قول خودمون گدایی ....یکی از معظلات اجتماعیه که بعضی جاها بیشتر به چشم میاد...مثلاً تو پایتخت یه کشور یا تو شهرهای توریستی.....(مثل شیراز..که ماشالله به تعداد جمعیتش برای هر نفر یه گدا هم هست)...دولت گرامی طرح مبارزه با فقر و تکدی گری و کوفت و زهر مار اجرا میکنه اما من هنوز هم تو خیابونای شهرم که راه میرم از اینکه ظهر میرسم خونه و یه لقمه کوفت می خورم عذاب وجدان می گیرم...اینم یکی دیگه از طرح های دولتِ که با شکست روبرو شده... پیشنهاد: به جای اینکه مأمورا دنبال گداها تو خیابون بدوون...سعی کنن مشکل رو ریشه یابی کنن...بعضیا گدایی می کنن بدون اینکه احتیاج داشته باشن..این دسته مشکل روانی دارن که باید درمون بشه بعضیا احتیاجات مالی دارن که اینم قابل حلِ...بعضیا هم منبع درآمدشون از این راهه و باند و دسته دارن برا خودشون...که این باندا از باندای قاچاق و مواد مخدر هم بدتره..خلاصه اینکه آبروی ملی ما داره میره یکی باید به داد برسه............... |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
مرگ را دیده ام من
در دیدا ری غمنک،من مرگ را به دست سوده ام من مرگ را زیسته ام، با آوازی غمنک غمنک، و به عمری سخت دراز و سخت فرساینده آه، بگذاریدم! بگذاریدم! اگر مرگ همه آن لحظه آشناست که ساعت سرخ از تپش باز می ماند و شمعی- که به رهگذار باد- میان نبودن و بودن درنگی نمی کند،- خوشا آن دم که زن وار با شاد ترین نیاز تنم به آغوشش کشم تا قلب به کاهلی از کار باز ماند و نگاه چشم به خالی های جاودانه بر دو خته و تن عاطل! دردا دردا که مرگ نه مردن شمع و نه بازماندن ساعت است، نه استراحت آغوش زنی که در رجعت جاودانه بازش یابی، نه لیموی پر آبی که می مکی تا آنچه به دور افکندنیاست تفاله ای بیش نباشد: تجربه ئی است غم انگیز غم انگیز به سال ها و به سال ها و به سال ها... وقتی که گرداگرد ترا مردگانی زیبا فرا گرفته اند یا محتضرانی آشنا -که ترا بدنشان بسته اند با زنجیرهای رسمی شناسنامه ها و اوراق هویت و کاغذهائی که از بسیاری تمبرها و مهرها و مرکبی که به خوردشان رفته است سنگین شده اند،- وقتی که به پیرامون تو چانه ها دمی از جنبش بعز نمی ماند بی آن که از تمامی صدا ها یک صدا آشنای تو باشد،- وقتی که دردها از حسادت های حقیر بر نمی گذرد و پرسش ها همه در محور روده ها هست... آری ،مرگ انتظاری خوف انگیز است؛ انتظاری که بی رحمانه به طول می انجامد مسخی است دردنک که مسیح را شمشیر به کف می گذارد در کوچه هائی شایعه، تا به دفاع از عصمت مادر خویش بر خیزید، و بودا را با فریاد های شوق و شور هلهله ها تا به لباس مقدس سربازی در اید، یا دیوژن را با یقه شکسته و کفش برقی، تا مجلس را به قدوم خویش مزین کند در ضیافت شام اسکندر *** من مرگ را زیسته ام با آوازی غمنک غمنک، وبه عمری سخت دراز و سخت فرساینده |
|
+ نوشته شده در
شنبه پنجم مرداد 1387ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
عروسیِ اونایی که دوستشون داری یعنی یه دنیا شادی ..دارم از شهر گرممون میرم ....عروسی.... برای چند روز از گرما در امان بودن و تو خیابون بدون اینکه جزغاله بشی قدم زدن هم جای کلی شکر داره...شادی کلمه ی غریبیه خیلی وقته که ازم دور بوده...کاش هیچ وقت لحظه های شاد تمام نمی شد...من از شادی می ترسم چون همیشه بعد از شادیامون یه غم بزرگ می بینیم.....از غم و غصه خسته شدم دیگه طاقت یه غم جدید ندارم.....کاش با یه شادی بزرگ تمام غما آّ بشن مثل آفتاب گرم بهار که برفا رو آب می کنه و دنیا بهشت میشه.....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و چهارم تیر 1387ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است
که آوازش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمات توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود آنکه می گوید دوستت می دارم دل اندوهگین شبی است که مهتابش را می جوید ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار آفتاب خندان در خرام توست هزار ستاره گریان در تمنای من ای کاش عشق را زبان سخن بود آنکه می گوید دوستت می دارم خنیاگر غمگینی است که آوازاش را از دست داده است ای کاش عشق را زبان سخن بود هزار کاکلی شاد در چشمان توست هزار قناری خاموش در گلوی من عشق را ای کاش زبان سخن بود |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
دلم هوای خزان کرده است دلم هوای کوچ پرنده های غریب و پا به پای تمام نقوش بیزاری دلم هوای پژمردن کرده ست چه بی تفاوتی تلخی دلم هوای مردن کرده ست کجاست یار؟ کجاست ظلمت؟
بیغوله؟
کوچه؟
تنهائی؟ دلم هوای مردن کرده ست!!!
|
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
دلم برات تنگ شده...........
تو نیستی اما من برایت چای میریزم دیروز هم نبودی که برایت بلیت سینما گرفتم دوست داری بخند دوست داری گریه کن و یا دوست داری مثل آینه مبهوت باش مبهوت من و دنیای کوچکم دیگر چه فرق میکند باشی یا نباشی من با تو زندگی میکنم..... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پانزدهم فروردین 1387ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
سال یک هزار و سیصد و هشتاد و هفتتتتتت!!!!!! این همه سال گذشت با خاطرات یک ذهن پاییزی دارلکلاغ و بعد هم کلاغ ها.... این همه وبلاگ.... این همه بیهودگی نمی دونم شاید بیهودگی هم یه نوع بودنِ.... امسال عید میخوام به جای این ور اون ور رفتن الکی و دیدن چهره هایی که به لعنت شیطون هم نمی ارزن یه کاری کنم که به دردم بخوره..می خوام مشق بنویسم مثل اون سالای دور که پیک بهاری می نوشتم......مشق از روی قرآن....فکر کنم کار قشنگی باشه....اینکه یه وقتی غیر ماه رمضون قرآن رو ختم کنی.....اونم چطوری....از روش بنویسی به فارسی...کار جالبیه مشتاقم که روز اول سال بشه می خوام سالم با کتاب خدا شروع کنم امیدوارم خدا کمک کنه و خوب تمومش کنم... روز ۲۰ فروردین....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و سوم اسفند 1386ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
نصفه شبه دلم گرفته...نه... دلم داره می ترکه...نصفه شبه احساس می کنم لال به دنیا اومدم نمی تونم با هیچکس حرف بزنم ...یه چیزی بین ترس و غرور و حس بی اعتمادی نمیذاره حرف بزنم ..نصفه شبه سرم درد میکنه..از اون همه خوش بینی سالای گذشته هیچی نمونده هر کی که یه روز دوست بود تو روزای بد دشمنی و دو روييش رو ثابت کرد...من به همه بی اعتماد شدم.......خدایا داری چیکار میکنی؟؟هیچ می دونی؟معلومه که می دونی این ما آدماییم که نمی دونیم داریم چی می کنیم و به چه قیمتی..همیشه یه روزی می فهمیم که خیلی دیره اون روز میایم سراغ تو و یادمون میاد که خدایی هم هست .....به شدت احساس تنهایی می کنم انگار هیچکس رو ندارم...اونقدر که باز اومدم سراغ وبلاگ ..انگار خدا همه مردم اطرافم رو کر و کور و لال آفریده حس می کنم تو دنیایی زندگی می کنم که هیچکس زبونم رو نمی فهمه..چی میشد دیگران از سکوتت میفهمیدن که چی میگی؟چی میشد همه چیز مثل اون سالای دور قشنگ بود؟چی میشد دیگه نمیگفتم ای کاش....من از خودم شكايت دارم ..از آدما.... از خدا....اين نقاب مسخره بي خيالي تا كي بايد با من باشه....احساس ميكنم درونم از من خالي شده ..ديگه هيچي نمونده............................كاش يه راهي بود برا راحت شدن از اين دنيا و آدماش... يه راه كه اون دنيامون هم مثل اين دنيا نميشد
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم مهر 1386ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
| پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا می خواند . |
|
RSS
|