![]() |
![]() |
|
| یاد من باشد تنها هستم. ماه بالای سر تنهاییست |
|
ما گذشتيم و گذشت آنچه تو با ما كردي...
تو بمان و دگران... واي به حال دگران... |
|
+ نوشته شده در
شنبه بیست و نهم بهمن 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
حق با تو بود...يه جا بايد تموم شه
تا كي روزات به پاي من حروم شه خزونمون منتظر بهار نيست حق با تو بود رسيدني تو كار نيست حق با تو بود گذشت ديگه جووني ستاره و گريه و مهربوني گذشت ديگه از من وتو بهوونه ديوونه بازيهاي عاشقونه يكي بود و يكي نبود...باشه برو بود و نبود حق با توإ همه كسم...من بدم...عيب از تو نبود حق با توإ روزا ديگه يه رنگ نيست انگاري عاشق شدنم قشنگ نيست تو راست ميگي...پاي ما رو زمينه...حق با توإ منطق دنيا اينه حق با توإ...حق با تو بود هميشه...تقدير ما هيچ وقت عوض نميشه انگار ديگه با اين چشاي قرمز...بايد بهت بگم گُلم...خداحافظ.................. |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیستم بهمن 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
به جايي رسيدم كه تمام علايق و اعتقادات و خواستهها و كلاً بينش و نگرشمُ از دست دادم...ميگم از دست دادم چون گاهي آدما بر اساس تغيير شرايط و يا سن و سال و ...تغيير نگرش ميدن و نگاهشون به همه چيز كاملاً متفاوت با ديروزشون ميشه...اما براي من اين يه تغيير نيست اين كنار گذاشتن تمام چيزاييه كه ميخواستم و هنوزم ميخوام اما به جبر روزگار بايد ازشون بگذرم... با تمام عشقي كه بهشون دارم....بايد از آزاديم بگذرم...از كسي كه - - - - - بودم...از افكاري كه خودم ساختمو و تو ذهنم بهشون پر و بال دادم و شدن عقايدم...بخاطر جبر روزگار كه به هيچكس و هيچ چيز رحم نميكنه..........
به يه تصميم مهم رسيدم...يه زماني فكر ميكردم كه مگه ميشه با كسي زير يه سقف زندگي كرد كه عاشقش نيستي...مگه ميشه به دوست داشتن ساده راضي بود و بي خيال عشق شد...فكر ميكردم مگه آدم بزغاله است كه سرش و بندازه پايين و راحت بّچَره و اصلانم واسش فرقي نداشته باشه با كي و چي و چجوري زندگي ميكنه...يه زماني كيفيت زندگي خيلي برام مهم بود...فكر ميكردم...زندگي مشترك بدون عشق يه كميتِ بي كيفيته........هنوزم همينطور فكر ميكنم...اما منم بزودي دارم مثل خيليا با كسي ازدواج ميكنم كه هر چند هيچ عيب و ايراد مادي و معنوي نداره اما عشق من نيست.. همش دارم فكر ميكنم منم ميتونم مثل بقيه يه عمر بي عشق زندگي كنم و احساس خوشبختي كنم...هر جا هم كه كم آوردم بگم عشق مهم نيست...مهم دوست داشتن و احترامه...............عشقم بعد به وجود مياد!!!!!....خنده داره *خنده تلخ من از...* كه آدم خلاف عقايدش زندگي كنه.... به يه تصميم مهم رسيدم...بايد بي عشق زندگي كرد..با آدمي كه فقط ميتونم دوسش داشته باشم..آدميكه مثل همه است و مثل عشق خاص نيست............
پ ن: ۱ ماه و چند روز ديگه دوران مجردي تموم ميشه...كاش چيزي به اسم سن وجود نداشت....كاش ميشد تنها زندگي كرد...كاش همه چيز اونجوري بود كه بايد باشه.......اما نيست و افسوس خوردن فايدهاي نداره...بايد اميد داشت به فردايي كه نميخوام مثل ديروز باشه......... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پنجم بهمن 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
"در روزگار ما مردم دو دستهاند....يا زنند...يا نامردند "
نميخوام به خرافات پيرزناي بي سواد كه همه چي رو اونقد ساده دلانه نگاه ميكنن كه براي تمام بدياي دنياشون يه جواب دارن "دوره آخر الزمانه" توجه كنم...به اراجيف علمي هم كه همه چي رو از منظر جامعه شناسي و روانشناسي و اقتصاد و هزار تا كوفت و مرضِ ديگه آناليز ميكنن و دنيا رو يه آزمايشگاه بزرگ ميبينن و آدما رو موش آزمايشگاهي هيچ علاقهاي ندارم... يه روز يه عزيز گفت هر سالي كه ميگذره به پشت سرمون كه نگاه ميكنيم ميبينيم ديروز با تمام بديها و سختيهاش از امروز خيلي بهتر بود و امروز آرزو ميكنيم به همون ديروز سخت برگرديم...تو دورهاي كه زندگي ميكنيم...مردم دو دسته شدن...يا زنن يا نامرد.. نامردا و زنايي كه تو ۷ سالگي ۷۰ ساله ميشن...نميدونم چجوري به اينجا رسيديم...انگار دنيا يه باتلاق بزرگه و مردم همش دارن دستو و پا ميزنن هر كي به هرچي اعتقاد داره چنگ ميزنه كه تو باتلاق فرو نره اما...هيچي...هيچي جلوي اين حركت ْآهسته و ديوونه كننده رو نميتونه بگيره...گاهي آدم به جايي ميرسه كه تمام اعمال انساني بي معني ميشن... خنده... گريه..اميد...يأس...دلسوزي...بي رحمي...عشق...نفرت...آدم تبديل ميشه به يه وسيلهاي كه راه ميره و حرف ميزنه و ميخنده اما نميدونه چرا...آدم بجايي ميرسه كه عشقشُ درك نمي كنه...نمي فهمه چرا عشقش آدما رو دسته بندي ميكنه...شهرستانيا و پايتخت نشيا...پولدارا و فقيرا...بالا شهريا و پايين شهريا...بعد ميفهمه كه عشقش اصول اوليه انسانيتُ فراموش كرده و داره مثل حيوونا كه واسه رياست گله همديگه رو تيكه پاره ميكنن فكر ميكنه.. بعد ميفهمه كه عشقش عشق نبوده كه بي معني بوده كه عاشق خود عشق شده بوده كه شده باشه...نه عاشق اين آْدم كه اصلاً نميشناسه...ميفهمه كه عشقش يه حماقت از سر بچگي بوده...اما هنوز اميدي هست..آدماي ديگهاي هستن كه تو ابعادي انساني خودشون زندگي ميكنن...نه كمتر...نه بيشتر..."اينم يه حماقته ديگه- اما آدم ناچاره كه احمق باشه چون فقط احمقا راحت زندگي ميكنن".به اينجا كه ميرسي يه چيز بزرگتر كشف ميكني...يه چيزي كه انگار از عشق بهتره..آخه رو زمين عشق كه ميايستي احساس ميكني زير پات خاليه و هر لحظه ممكنه سقوط كني..اما رو زمين دوست داشتن كه بايستي دلت قرص و محكمه...چون احساست خواسته و عقلت تاييد كرده...عشق سابقت! "عشق سابق=كلمه ي عجيبي گفتم" فكر ميكنه داري بهش خيانت ميكني اما اين خيانت نيست..عين وفاداريه كه نخواي آينده كسي كه دوسش داري و خودتُ خراب كني"توجيه خوبي نيست اما عقلانيه"...خيلي عجيبه گاهي آدم خودشو هم درك نميكنه...دنيا مزخرفه و ما مزخرفترش ميكنيم...دنيا بي رحمه و ما بي رحمترش ميكنيم...دنيا قشنگ بود و ما زشتش كرديم...اما اگر ما رو از دنيا حذف كنن دنيا شبيه يه صورتي ميشه كه جاي يه زخم بزرگ و بي قواره روش جا مونده.....پس ما بايد تو اين دنيا بمونيم.. عاشق بشيم متنفر بشيم...خيانت كنيم...وفادار بمونيم...ما رو اينجوري ساختن...
پ ن: خودمم نفهميدم چي گفتم...هر چي تو ذهن آشفتهام بود خالي كردم تو اين صفحهي بي زبون وب كه اگه زبون داشت حتماً بهم فحش ميداد............ |
|
+ نوشته شده در
شنبه یکم بهمن 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
با حس عجيبي با حال غريبي ...دلم تنگته پر از عشق و عادت بدون حسادت...دلم تنگته گله بي گلايه بدون كنايه...دلم تنگته پر از فكر رنگي يه جور قشنگي...دلم تنگته تو جايي كه هيشكي واسه هيشكي نيستُ همه دل پريشن دلم تنگه تنگه واسه خاطراتت كه كهنه نميشن دلم تنگه تنگه براي يه لحظه كنار تو بودن يه شب شد هزار شب كه خاموش و خوابن چراغاي روشن منِ دل شكسته...با اين فكرِ خسته...دلم تنگته با چشماي نمناك...تر و ابري و پاك..دلم تنگته ببين كه چه ساده بدون اراده...دلم تنگته مثه اين ترانه..چقدر عاشقانه..دلم تنگته دلم تنگته...
پ ن: ۱ سال گذشت... وقتي به پشت سرم نگاه ميكنم انگار از روي يه پل رد شدم كه با هر قدمي كه برميدارم پشت سرم همه چي آوار ميشه...نميدونم براي كدوم يكي از چيزايي كه از دست دادم ناراحت باشم...بعضي داغها هستند كه تا ابد تو دل آدم ميمونن..دلم بدجووري گرفته...ديگه گريه هم دلو وا نميكنه... |
|
+ نوشته شده در
شنبه سوم دی 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
نميخوام سهم دنيا رو...تويي كه سهم دستامي
اگه آرامشي دارم...واسه اينه كه همرامي زمين ميلرزه و اينجا...يكي بي ترس خوابيده توووو عشق تو يه چيزي هست...كه آرامش به من ميده بذار روشن كني شب رو...ستاره از تو...ماه از من... ازت يه خواهشي دارم...تو هم چيزي بخواه از من تموم خوبيا با تو... چقدر خالي شده دستم بذار يك بار قبل از تو...بگم كه عاشقت هستم... چقدر خوبه هواي تو...چه عشقي رو به من دادي گرفتار تو كه هستم...بدم مياد از آزادي ببين راه فرارم رو خودم از هر طرف بستم... از اين لحظه به بعد هرجا...كه تو هستي منم هستم بدون كه عمر عشق من...به كوتاهيه ساعت نيست عزيزم گفتنم تنها يه حرف از روي عادت نيست....
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه دوازدهم آبان 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
دنياي ما اندازه هم نيست...
من عاشق بارون و گيتارم... من روزها تا ظهر ميخوابم... من هر شبُ تا صبح بيدارم دنياي ما اندازه هم نيست من خيلي وقتا ساكتم.. سردم وقتي كه ميرم تووو خودم شايد پاييزِ سال بعد برگردم دنياي ما اندازه هم نيست ميبوسمت اما نميمونم تو دائم از آينده ميپرسي من حالِ فردامم نميدونم تووو فكر يك آغوش محكم باش آغوش اين ديوونه محكم نيست صد بار گفتم باز يادت رفت دنياي ما اندازه هم نيست |
|
+ نوشته شده در
شنبه نهم مهر 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
در زندگی زخمهایی هست که مثل خوره روح را آهسته و در انزوا میخورد و میتراشد. این دردها را نمیشود به کسی اظهار کرد، چون عموماً عادت دارند که این دردهای باورنکردنی را جزو اتفاقات و پیش آمدهای نادر و عجیب بشمارند و اگر کسی بگوید یا بنویسد، مردم بر سبیل عقاید جاری و عقاید خودشان سعی میکنند آنرا با لبخند شکاک و تمسخر آمیز تلقی بکنند -زیرا بشر هنوز چاره و دوائی برایش پیدا نکرده و تنها داروی آن فراموشی بتوسط شراب و خواب مصنوعی بهوسیله افیون و مواد مخدره است- ولی افسوس که تأثیر این گونه داروها موقت است و بجا ی تسکین پس از مدتی بر شدت درد میافزاید
|
|
+ نوشته شده در
شنبه دوم مهر 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
در فراسوی مرزهای تنم
تو را دوست میدارم. در آن دور دست بعید که رسالت اندامها پایان میپذیرد و شعله و شور تپشها و خواهشها به تمامی فرو مینشیند و هر معنا قالب لفظ را وا میگذارد چنان چون روحی که جسد را در پایان سفر، تا به هجوم کرکسهای پایانش وانهد.. در فراسوهای عشق تو را دوست میدارم، در فراسوهای پرده و رنگ. در فراسوهای پیکرهایمان با من وعده دیداری بده. پ ن: الان واقعاً درك ميكنم معني اين شعر رو... عشق يعني همين...در فراسوي مرزهاي تن... عشق ربطي به جسم نداره...هر چي هست روحِ...روحِ يه انسان كه عاشق انسان ديگهاي ميشه...اينجا ديگه زيبايي و زشتي...سكوت و حرف...هيچ چيز وجود نداره جز عشق... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه سی ام شهریور 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
|
یه روزی میاد که نمیدونی كي هستی
یار کی بودی و عشق کی بودی و چی هستی............. . . . هر درختی برای خودش ساز و برگی دارد، هر دشتی عطر خودش را میپراکند، و تو با همه فرق داری، جوری که ميان هزاران آدم از صدای نفسهات تو را میشناسم..(قسمتي از متن يك داستان كوتاه از عباس معروفي...نويسندهاي كه عاشق نوع نوشتنشم...نوشتههاش آْدمو مست ميكنه...) . . . پ ن۱: يه روزي فكر ميكردم اين يه روز هيچ وقت نميرسه يا حداقل به اين زوديا نميرسه...اما اشتباه فكر ميكردم...مثل بقيه چيزايي كه اشتباه فكر ميكردم... اومده روزي كه نميدونم كي هستم..............حالا ميفهمم...يه موج سرما از تن آدم بگذره يعني چه...حالا ميفهمم دل گرم بودن يا نبودن يعني چه... شايدم باز دارم اشتباه ميكنم...زندگي تا لحظهي مرگ به آدما ثابت ميكنه كه اشتباه كردن....هميشه...تو هر لحظه و هر ثانيه از عمرشون... پ ن۲:و تو با همه فرق داري...جوري كه ميان هزاران آدم...
|
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و چهارم شهریور 1390ساعت توسط یکی که نمی شناسی |
|
| پست الکترونيک آرشيو |
| درباره وبلاگ |
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه دورها آوایی است که مرا می خواند . |
|
RSS
|