تبليغاتX
<به دارالکلاغ خوش آمديد ">سلام کلاغ ها
یاد من باشد تنها هستم. ماه بالای سر تنهاییست

چه بی تابانه می خواهمت ای دوریت آزمون تلخ زنده به گوری!
چه بی تابانه تو را طلب می کنم!
بر پشت ِ سمندی
گویی
نو زین
که قرارش نیست.
و فاصله
تجربه یی بیهوده است.
بوی پیرهنت،
این جا
و اکنون. ـ

کوه ها در فاصله
سردند.
دست
در کوچه و بستر
حضور مانوس ِ دست تو را می جوید،
و به راه اندیشیدن
یأس را
رج می زند

بی نجوای ِ انگشتانت
فقط.-
و جهان از هر سلامی خالی است

پی نوشت: حذف شد...............

پی نوشت۲: الان که این مطلبُ پست می کنم ۸/۸/۸۸ اما تاریخ پستُ عوض کردم تا این تاریخ ثبت بشه...۷/۸/۸۸....تا همیشه یادم بمونه روز خوبی بود....

+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم آبان 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 

من روانشناس نیستم...مطالعات و تحقیقات خاص روانشناسی هم انجام ندادم...اما طبق تجربیات و دیده های خودم...این نظریه رو صادر می کنم که اکثر آدمهای این دوره و زمونه دچار بیماری شیزوفرنی هستن...بیشتر آدمای طراف ما این بیماری رو دارن و البته این بیماری اونقدر بین جوامع و آدمهاش جا افتاده که جز در مواقعی که بیمار وضعیتش حاد نشده اونو به مراکز درمانی نمی برن....و شاید اصلاً کسی متوجه نمی شه...بیشتر آدمها دو شخصیتی که چه عرض کنم...چندین و چند شخصیتی هستن...و در هر موقعیتی یکی از این شخصیت ها رو نشون می دن...یعنی شخصیتشون و منِ منشون در موقعیت های زمانی و مکانی مختلف کاملاً تغییر می کنه و میشن یه آدمِ دیگه..یه آدم با خصوصیات رفتاری و گفتاری و احساس های متفاوت از اون آدم قبلی که بودن...یه شخصیت خوش بین...یه بدبین...یه آدم بد دهن...یه آدم خوش اخلاق...یه آدم رویایی...یه آدم واقع گرا...تمام اینها همه و همه تو یه جسم...گاهی اینقدر این شخصیت ها و آدمهای  تو یه جسم زیاد می شن که بینشون درگیری ایجاد میشه...بیمار همینطور که تو خیابون داره راه میره همزمان با چندین و چند منی که در درون خودش داره حرف می زنه و می خنده... دعوا می کنه...حتی فکر کردنِ به این موضوع دیوانه کننده است..اما حقیقت اینه که آدمای هم عصر ما اکثریت قریب به اتفاق دچار این مرض شدن...خیلیاشون به یه نوع خود کنترلی رسیدن و می تونن بین تمام این من ها تعادل ایجاد کنن و همه رو با هم نگه دارن اما بعضی ها کارشون به دکتر و دارو و آسایشگاه می رسه...اگه یک کمی اطرافمونُ با دقت نگاه کنیم...می بینیم که تعدادشون کم نیست...گاهی فکر می کنم..این مرض لازمه ی آدم بودنِ آدمِ...و ضرری هم نداره...البته تا زمانی که بتونیم در درون خودمون تعادل ایجاد کنیم...و از بروز اون چیزی که در درونمون اتفاق میافته به دنیای بیرون جلوگیری کنیم...تقریباً بیماریِ بدون خطری می تونه باشه...
پ.ن1:یکی هست که نباید باشه...یکی نیست که باید باشه...اونی که هست نمی خواد بره...اونی که نیست هیچ وقت نمیاد!!.......حالا دیگه خیلی چیزا غیر از عشقُ در پستوی خانه نهان باید کرد...چون...اینک قصابانند بر گذرگاهها مستقر٬ با کنده و ساطوری خون آلود.. روزگار غریبی است نازنین! و تبسم را بر لبها جراحی می کنند و ترانه را بر دهان. شوق را در پستوی خانه نهان باید کرد...کباب قناری بر آتش سوسن و یاس! ..روزگار غریبی است نازنین! ابلیس پیروز مست سور عزای ما را بر سفره نشسته است. خدای را در پستوی خانه نهان باید کرد.
پ.ن2:بالاخره پاییز عزیز هم از راه رسید...بارون هم بارید...درسته که تو شهر من بارون دیر میاد..اما مهم اینه که رحمت خدا میباره...رحمت خدا حتی از دور هم رحمته...

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم مهر 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 

باز داره پاييز مياد فصل آسمون آبي و آفتاب كم رنگ...يه پاييز بدون تموم اونايي كه دوسشون داشتم...بدون راحيل.. راحيلي كه الان ديگه زياد راحيل نيست...راحيلي كه من عاشق اين بودم كه به خاطر هر چيز كوچيكي باهاش دعوا كنم و با هم قهر كنيم وبعد دوباره آشتي كنيم(معمولاً بيشتر دعواهامون به خاطر اين بود كه مي‌خواستيم خاله سيما رو بين خودمون قسمت كنيم اما نمي‌شد!!!!)..راحيل و شعراي راحيليش!!!... پاييزبدون سميه كه خودِ آرامش بود..سميه و شباي تابستون تا صبح بيدار موندن و فيلم ديدن.. سميه‌اي كه دو سالِ نديدمش و دلم برا ديدن صورت قشنگ و معصومش يه ذره شده...بدون نيكو...نيكو كه حالا شده خانم مفاعيلن مفاعيلن مفاعيل...نيكويي كه اونقدر عوض شده كه ديگه نمي‌شناسمش...پاييز بدون صفا...بدون خنده‌هاي قشنگش كه حالا خيلي وقته صداي خنديدن از ته دلشُ كه به آدم روحيه مي‌دادُ نشنيدم.....داره پاييز مياد... بدون تموم اون كسايي كه دوست داشتم... پاييزي كه ديگه مثل قديما قشنگ نيست..اما هنوز دوستش دارم...

*********************

باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

باغ و باد و پچ پچ برگ چنار از دور

پنجه های التماس هر درخت خشک

آسمان و چشمه های فواره هایش کور

عصر و از آهنگ غم سرشار

باد و قیچی های ناپیدای او در کار

هر فرو افتادن برگی پیام مرگ

باز پاییز است و آوای فرو افتادن هر برگ

پي نوشت: بايد اينا رو به جايي مينوشتم...نياز به نوشتن داشت خفه‌ام مي‌كرد...دلم براي وبلاگم هم خيلي تنگ شده بود...تا حالا هزار بار از نوشتن تو اين وبلاگ توبه كردم و استعفا دادم...اما انگار نمي‌شه....به هر حال...فكر كردم بايد بنويسم و نوشتم...مهم اينه كه همون لحظه‌اي كه كاري رو انجام ميدم از انجام دادنش راضي باشم...يه ثانيه قبل يا بعدش اصلاً برام مهم نيست....

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم شهریور 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 


نترسون باغُ از گل، نترسون سنگُ از برف
نترسون ماهُ از ابر، نترسون کوهُ از حرف


نترسون بيدُ از باد، نترسون خاکُ از برگ
نترسون عشقُ از رنج، نترسون ما رو از مرگ


نه تير و دشنه نه دار و زندون
ستاره ها رو از شب نترسون


چه ترسي داره بوسه بر لب خونين آزادي ؟
چرا وحشت کنم از عشق ؟ چرا برگردم از شادي ؟


از اين خاموشه تا خورشيد چه ترسي داره پل بستن
از اين سرچشمه تا دريا خوشا شکفتن و رستن


نترسون عاشقا رو از این کولاک تاراج

به خاک افتادن از عشق پرو بال به معراج


کجا پروانه ترسید از حریر شعله پوشیدن

کجا شبنم هراسید از شراب نور نوشیدن


از این شب گوشه خاموش از این تکرار بی رویا

سلام ای صبح آزادی، سلام ای روشن فردا


نه تير و دشنه نه دار و زندون
ستاره هارو از شب نترسون

+ نوشته شده در  پنجشنبه پانزدهم مرداد 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 

در تجرد شب
واپسین وحشت جانت
نا آگاهی از سرنوشت ستاره باشد
غم سنگینت
تلخی ساقه علفی که به دندان می فشری.

همچون حبابی نا پایدار
تصویر کامل گنبد آسمان باشی
و روئینه
به جادوئی که اسفندیار.

مسیر سوزان شهابی
خط رحیل به چشمت زند،
و در ایمن تر کنج گمانت
به خیال سست یکی تلنگر
آبگینه عمرت
خاموش
در هم شکند....

                                                       *******************

پي نوشت۱:

شاملوي عزيز سالها پيش يكي از روزاي امرداد چشماشُ بست و دستاي عزيزش ديگه هيچ شعر قشنگي ننوشت....روحش شاد...

پي نوشت۲:

فكر مي‌كردم فراموشي رو ياد مي‌گيري اما انگار شاگرد خوبي نيستي...متأسفم كه از عاشقي و دوست داشتن و هر چيزي كه منو به يادش بندازه فراري هستم.... حتي براي يك ثانيه هم تحملشُِ ندارم...بَسسسسسَمِه

پي نوشت۳:

لاف عشق و گله از يار....زهي لاف دروغ...عشقبازان چنين مستحق هجرانند.....

پي نوشت۴:اگر كسي كامنتي داره كه ربطي به وبلاگ و مطالبش نداره لطفاً كامنت خصوصي بذاره...اگر يه بار ديگه كسي پيغام يا نظر خصوصي رو تو كامنتهاي عمومي بنويسه يا توهين تهمت و افترايي تو مطالبي كه مي‌نويسه باشه...مجبور مي‌شم نظرات وبلاگمو غير فعال كنم....با تشكر

آخرين پي نوشت: تعداد پي نوشتها از مطلب اصلي بيشتر شد....

+ نوشته شده در  شنبه دهم مرداد 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 

تا جايي كه تنبلي اجازه بده كارامو انجام ميدم..يه ليوان آب..مسواك.. شونه زدن موها و بعد...مثل هميشه دراز مي‌كشم و سعي مي‌كنم كه بخوابم اما خواب با چشماي من خيلي وقته كه قهره... يه كم به گذشته فكر مي‌كنم به آدمايي كه مي‌شناختم.. به كارايي كه كردم كاراي خوب..كاراي بد.. سعي مي‌كنم دوباره واسه خودم دادگاه تشكيل بدم(بيشتر شبا اينكارو مي‌كنم و هميشه خودمُ تو دادگاهي كه قاضي و دادستان و متهمش منم مجرم اعلام مي‌كنم...مجرمي كه حكمي براش صادر نميشه...بلاتكليفي هم يه جور عذاب و كيفره ديگه.. قاضي بي رحمي هستم!!...) ساعتا مي‌گذرن... صداي كولر اجازه‌ي رسيدن هيچ صدايي از بيرونُ نمي‌ده...از راديو و بازياي گوشيم و كامپيوتر و هر چي آهنگه خسته مي‌شم..هيچ چيز سرگرمم نمي‌كنه...دوباره سكوت و سكون و تاريكي...و من...به سقف خيره ميشم...عاقبت به رويا پناه مي‌برم... سعي مي‌كنم اينكارو نكنم...مقاومت مي‌كنم... اما نميشه...انگار يه پنجره به اتاق تاريك باز مي‌شه و همه چيز همون طوري ميشه كه من مي‌خوام...آدما رو تو ذهنم طراحي مي‌كنم....به هر كدوم يه نقش ميدم...هر كس جاي مخصوص خودشُ داره...حتي لحن خنده‌ها رو مي‌تونم طراحي كنم...فضاها... حرفا... همه چيز رو اون طوري طراحي مي‌كنم كه آرامش بخش‌ترين وضعرو تداعي كنه...اينجا...تو سرزمين من...حتي تمام چيزا و اتفاقا و كارا و حرفاي پيش بيني نشده هم آرامش بخشن...هيچ اثري از خشونت يا بي ثباتي و بلا تكليفي وجود نداره... اين آتوپياي منه... مدينه‌ي فاضله... آرمانشهر... جايي كه همه چيز آرومه ...بهشت نيست اما بهترينه...جايي كه هزار هزار سال نوري با عالم واقعيت فرق داره... شايد دنيا خيلي بده...اونقد كه همه چيز فقط تو رويا قشنگه...حتي عشق كه زماني فكر مي‌كردم خودِ آرامشِ يا حداقل آرامش مياره...تو عالم واقعيت حتي عشق كه بايد به صورت ذاتي قشنگ باشه... قشنگ نيست...با عشق به يه عالمه حقيقت تلخ و زشت ميرسي به بي ثباتي و در به دري..به دلهره، اضطراب...اصلاً عشق هم فقط يه روياست...يه وهمِ قشنگ... شايد هم اين دنيا به اين بدي كه من مي‌بينم نيست...اشكال از منه كه زيادي ايده‌آليستم......

شب خرداد به آرامي يك مرثيه از روي سر ثانيه‌ها مي‌گذرد

و نسيمي خنك از حاشيه‌ي سبز پتو خواب مرا مي‌روبد

بوي هجرت مي‌آيد...بالش من پر آواز پر چلچله‌هاست

صبح خواهد شد و به اين كاسه‌ي آب

آسمان هجرت خواهد كرد

بايد امشب بروم

من كه از بازترين پنجره‌ با مردم اين ناحيه صحبت كردم

حرفي از جنس زمان نشنيدم

هيچ چشمي عاشقانه به زمين خيره نبود ...

بايد امشب بروم.....

+ نوشته شده در  سه شنبه ششم مرداد 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 

چشمامو مي‌بندم..به هيچ چيز فكر نمي‌كنم..چيزي نمي‌بينم... نمي‌شنوم..يه جاي بي رنگ و بي صدا و خالي، پر از خالي، رها مي‌شم...اسمشو صدا ميكنم..1 بار، 10 بار، 1000 بار...مثل يه ذكر مقدس...مثل اون موقع‌ها كه ناخوداگاه اسم من به جاي اسم خدا به زبونش مي‌يومد،شده بود قسم راستش(يادمه خودش اينو گفته بود..)صدام به جايي نمي‌رسه.. اون نمي‌شنوه..سعي مي‌كنم ببينمش..نمي‌بينم..نمي‌تونم..ديگه نمي تونم...مثل قديما كه ميرفتم نگاهش مي‌كردمو، اسمشو صدا ميزدمو، صداشو تو اون فضاي هيچ مي‌شنيدم كه جواب مي‌داد، بي اينكه لباش تكون بخوره...بي اينكه منو ببينه يا وجودمو كنارش احساس كنه... ديگه نميشه...يه چيزي مانع ميشه...اون نمي‌خواد...ديگه نمي‌خواد...چراغهاي رابطه تاريكند..يا اصلاً ديگه چراغي نمونده...تاريكيه محضِ...ديگه روح اون روح منو نمي‌خواد..حق داره... مغزم سنگين ميشه...چشمام درد ميگيره...اينطور تمركز كردن چشمامو بالاخره ضعيف مي‌كنه...ديگه طاقت و انرژي موندن تو اين فضاي بي رنگ و بي صدا و پر از خالي رو ندارم... چشمامو باز مي‌كنم...ديگه اميدي نيست...اون رفته....

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 

اين دو تا واژه مدتيه كه ذهنمو مشغول كردن...اول به سكوت فكر كردم... به اينكه سكوت چيه و چرا به وجود مياد..بهترين تعريف از سكوت رو تعريفي ديدم كه فروغ فرخزاد گفته:سكوت چيست اي يار ... اي يگانه ترين يار... سكوت چيست به جز حرف‌هاي ناگفته؟به اينكه چرا و از كي بوجود مياد خيلي فكر كردم...شايد از وقتي كه ديگه حرفي براي گفتن نباشه يا حرفي باشه و چيزي مانع از گفتن بشه..و يا وقتي كه كسي نخواد كه بشنوه...وجه اشتراك سكوت و فرياد هم درست از همينجاست ...جايي كه شنونده‌اي نباشه يا كسي(اوني كه بايد بشنوه) ديگه نخواد بشنوه... گاهي كسي بيخود فرياد ميزنه مي‌خواد حرف بيخود و مزخرفي رو به گوش ديگران برسونه اما اين فرياد درسته كه چند لحظه آرامش ديگرانُ به هم ميزنه اما چون پايه و اساس درست و حسابي نداره يا از دهن كسي در اومده كه بي حساب و كتاب صداشُ بالا برده و حرف مفت زده محكوم به اينه كه به جايي نرسه... گاهي هم يكي از راه ميرسه و يه سقلمه ميزنه يا پاي اون يكي رو لگد ميكنه و فرياد طرف به آسمون ميره و خوب اينم معمولاً به جايي نميرسه ... پس معلوم ميشه بايد اين دو تا واژه رو بر اين اساس بررسي كرد كه... كِي؟ چرا؟ چه كسي؟ به چه منظور؟؟؟ كِي سكوت كرد؟ چرا سكوت كرد، چه كسي سكوت كرد و به چه منظوري سكوت كرد؟ همينطور..كِي فرياد زد؟ چرا فرياد زد؟ چه كسي فرياد زد؟ و به چه منظور فرياد زد...اين جنابي كه تا حالا سكوت كرده بودچرا حالا فرياد زده؟؟ اصلاً اين جناب چه كسي هست كه فرياد زده؟ يعني بر اساس موقعيتش چرا و كِي فرياد زده؟... كدوم بلندگو يا بوق و ساز و كرنا رو واسه بلندتر كردن فريادش انتخاب كرده؟ چرا تا حالا سكوت كرده بود؟ دقيقاً از كي سكوت كرده بود؟ اونايي كه دستشونُ جلوي دهنش مي‌گيرن تا فرياد نزنه چه كسايي هستن؟ چرا اونو وادار به سكوت مي‌كنن و از كي اينكارو كردن؟؟؟ اوووووووووووه فرياد و سكوت چقدر به هم ربط دارناااا تا حالا اينجوري به قضيه نگاه نكرده بودم!..... خوب اين فرياد قراره به كجا برسه؟؟ فرياد هم عين خميازه مسريه وقتي يكي فرياد ميزنه ديگران هم خواسته و ناخواسته يا در جهت مخالف اون، يا موافق اون فرياد مي‌زنن!!! خوب البته يه عده هم از بس مارمولك تشريف دارن!! سكوت مي‌كنن ببينن فريادا يا سكوتا به كجا ميرسه !... اين وسط يه عده بدبخت بيچاره هم هستن كه بين فريادو سكوتا گير افتادن كه يا از فرط سكوت دچار افسردگي روحي ميشن و يا به خاطر آلودگي صوتي به رحمت ايزدي مي‌پيوندن! تمام اين فريادا و سكوتا يه روزي مي‌ميرن...اما يه سكوتي هست كه هيچ وقت نمي‌ميره...اوني كه از اول تاريخ يه فريادو تو دلش نگه داشته و گاهيييييي از گلوي يه موجودي كه لياقتشُ داشته باشه اونو بيرون ميده و بعددددد هيچ دستي جلوي شنيدن صداشُ نمي‌تونه بگيره... اينو تجربه و تاريخ ثابت كرده...هر جا گلويي براي از بين بردن ظلم فرياد زده هر جا سكوتي براي كشتن بي عدالتي شكسته... هرجا  فريادي از كوخي بلند شده بلندترين كاخا رو ويرون كرده... پس حضرات جناباي عزيز، همه‌ي اون كسايي كه هر جاي اين دنياي كوچيكِ خيلي بزرگ داريد ظلم مي‌كنيد... بترسيد...سكوت تو دلش يه فرياد داره...يه نفر پيدا ميشه كه همه‌‌ي حرفاي نگفته رو ميگه ...اون روزي  كه هر انسان خودش يه منجيه... اونروز هرچقدر گوشاتونُ محكم بگيريد تا نشنويد هر قدر خودتونُ به نفهمي بزنيد فايده نداره...

+ نوشته شده در  یکشنبه چهاردهم تیر 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 
خانه از پااااااااااااااااااااااااااااااااای بست ویران است....خواجه به فکر نقش ایوان است.....................ههههههههههههههههههههههه
+ نوشته شده در  سه شنبه دوم تیر 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 
اشتباه پشت اشتباه... من اشتباه كردم................... من اعتراف مي‌كنم كه هميشه اشتباه كردم..... اعتماد به نفسم صفر شده.. احساس پوچي دوباره اومده سراغم..... خسته شدممممم.......... برگشتم به اين شهر لعنتي اما اينجا هم ديگه شهر من نيست.... هيچ جا شهر من نيست.........هيچ جا خونه‌ي من نيست..... به شدت دلتنگم...........

من به سرگرداني باد را  مي‌مانم... 

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت   توسط یکی که نمی شناسی | 
 
پست الکترونيک
آرشيو
درباره وبلاگ
در دل من چیزی است مثل یک بیشه نور مثل خواب دم صبح
و چنان بی تابم که دلم می خواهد

بدوم تا ته دشت بروم تا سر کوه
دورها آوایی است که مرا می خواند .

> پيوندهاي روزانه مفاتیح
سایت رسمی انتشارات کاروان
سایت رسمی پائلو کوئلیو
کد آهنگ
دیوان حافظ
الدوز
آهنگای زیبایی اینجا پیدا می کنی
آرشيو پيوندهاي روزانه
نوشته هاي پيشين
هفته اوّل آبان 1388
هفته دوم مهر 1388
هفته چهارم شهریور 1388
هفته سوم مرداد 1388
هفته دوم مرداد 1388
هفته اوّل مرداد 1388
هفته دوم تیر 1388
هفته اوّل تیر 1388
هفته دوم خرداد 1388
هفته اوّل اردیبهشت 1388
هفته چهارم فروردین 1388
هفته اوّل دی 1387
هفته دوم آبان 1387
هفته دوم مهر 1387
هفته سوم مرداد 1387
هفته دوم مرداد 1387
هفته اوّل مرداد 1387
هفته چهارم تیر 1387
هفته سوم اردیبهشت 1387
هفته دوم اردیبهشت 1387
هفته سوم فروردین 1387
هفته چهارم اسفند 1386
هفته دوم مهر 1386
هفته چهارم اردیبهشت 1386
هفته چهارم فروردین 1386
هفته سوم اسفند 1385
هفته اوّل اسفند 1385
هفته چهارم بهمن 1385
هفته اوّل بهمن 1385
هفته چهارم دی 1385
هفته دوم دی 1385
هفته اوّل دی 1385
هفته چهارم آذر 1385
هفته سوم آذر 1385
هفته دوم آذر 1385
هفته اوّل آذر 1385
هفته چهارم آبان 1385
هفته سوم آبان 1385
هفته دوم آبان 1385
هفته چهارم مهر 1385
هفته دوم مهر 1385
هفته سوم شهریور 1385
هفته دوم شهریور 1385
هفته چهارم مرداد 1385
هفته سوم مرداد 1385
هفته دوم مرداد 1385
هفته اوّل مرداد 1385
هفته سوم تیر 1385
هفته دوم تیر 1385
هفته اوّل تیر 1385
هفته چهارم خرداد 1385
هفته سوم خرداد 1385
هفته دوم خرداد 1385
هفته اوّل خرداد 1385
هفته چهارم اردیبهشت 1385
هفته سوم اردیبهشت 1385
هفته دوم اردیبهشت 1385
هفته اوّل اردیبهشت 1385
هفته چهارم فروردین 1385
هفته سوم فروردین 1385
هفته دوم فروردین 1385
هفته اوّل فروردین 1385
هفته چهارم اسفند 1384
هفته دوم اسفند 1384
هفته اوّل اسفند 1384
هفته چهارم بهمن 1384
هفته سوم بهمن 1384
هفته دوم بهمن 1384
هفته اوّل بهمن 1384
هفته چهارم دی 1384
هفته دوم دی 1384
هفته اوّل دی 1384
هفته چهارم آذر 1384
هفته سوم آذر 1384
هفته دوم آذر 1384
هفته اوّل آذر 1384
هفته سوم آبان 1384
هفته دوم آبان 1384
هفته اوّل آبان 1384
هفته چهارم مهر 1384
هفته سوم مهر 1384
هفته دوم مهر 1384
هفته چهارم شهریور 1384
هفته سوم شهریور 1384
هفته چهارم تیر 1384
هفته اوّل تیر 1384
هفته چهارم خرداد 1384
پيوندها
دارلكلاغ از مسيري ديگر
مزرع سبز من
آوای آزاد
تو
شبهای تکراری(کسی که برام خیلی عزیزه )
دانش آموز نمونه
وبلاگ به این قشنگی تا حالا ندیده بودم
بهترین کلیپها
مریم و سعید زیر یک سقف
دوستان
قشنگترین داستانٍ دنیا
خوب وبلاگیه .....(لیلای لیلا)
عباس معروفی( نویسنده محبوب من )
بابونه(شبنم طلوعی....چقدر خوب می نویسه)
برای بچه های خوب
مهسان(عاشقانه ها،عارفانه ها)
كافه پوستر
ستاره كوچك
داستانك
چيزايي براي نوشتن(مينا)
سهيل....!!!!
دوست خوبم طناز
 

 RSS

POWERED BY
BLOGFA.COM

طراح قالب

ديجيتال کيوان

 
<